یک جوری چفت این شهر هستم که مدت هاست حتی به رفتن برای زندگی به شهر دیگری هم فکر نمیکنم حتی .نمیدونم کی اینقدر وابسته شده میا شاید هم بوده ام ولی زورم هم نرسید برای سوا شدن . و اصلا یکنقطه درونم نمیخواست حتی . دیگر با خودم ،علایقم و احساساتم جنگی ندارم .پذیراشون هستم . چه خوب وچه بد . گاهی حس میکنم نفسهای زندگی به شماره افتاده و تا آخرینش رو میخوام استشمام کنم .
پسرک رو مراقبت میکنم ساعات طولانی و مانده ام این حجم از وابستگی و دلتنگی رو وقتی روانه ی خونشون شدن چطور تاب میارم