-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 مرداد 1405 19:26
کاش می شد یه دوربین میگرفتم . به هر حال که باید بگیرم و بهش نیاز دارم واسه کارهام .گرمای هوا بیداد میکنه این روزها اما غروب به بعد تا حدی قابل تحمل میشه در حد ,نیم ساعت تا یک ساعت . ولی تابستون رودوست دارم . انگار به میانه داره میرسه . دریا هم دیگه قابل رفتن نیست در حال حاضر هم امن نیست هم آبش به خاطر این داستان...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 31 تیر 1405 17:29
زندگی من به پایان رسیده بود اما هیچ کس آن را باور نداشت ، حتی خودم
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 تیر 1405 22:27
سر من از نالهٔ من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دیدِ جان دستور نیست
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 تیر 1405 10:24
برای هیچ کاری کسی تو رو تشویق نمیکنه ..واست دست نمیزنه ..همین که جلو راهتو سد نکن باید راضی باشی
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 تیر 1405 21:58
دوستم پیام میده خوبید ؟شنیدم باز اونجا رو زدن . خواستم بهش بگم حتی دیگه حوصله ی صحبت کردن راجع به این قضیه رو ندارم با این همه گرفتاری که هست بیخوابی شبونه از صدای انفجار و بمب هم بهش اضافه کن . همه ی زندگیم رو به هم میریزه این وضعیت. این دور باطل بی ثمر کاش تمام میشد . من واقعا عصبی ام . چشمهایم توی کل شبانه روز...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 تیر 1405 00:31
ساعت رو نگاه میکنم .دوازده و نیم .خستگی روز تنم رو در برگرفته . این کلاس های مربی گری هم مزید بر علت شده . روزها پشت سر هم میگذرن و کارهای باقی مونده م بیشتر . دلم یه تنفس میخواد . یه بی خبری . یه بی خیالی . یه حال خوب . چیزی که مدتهاست تجربه ش نکردم
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 خرداد 1405 12:59
اضطراب زیادی دارم این روزها...درگیرم ..خیلی درگیرم ...گاهی نسبت به همه چیز بی حس میشم ..نسبت به اتفاقات...آدمها ..زندگی ...
-
...
چهارشنبه 27 خرداد 1405 11:06
توی دوران جنگ که همه چیز تقریبا قطع بود و ارتباطمون با کل دنیا به صفر رسیده بود جز نرم افزار های داخلی چیزی قابل استفاده نبود .یه آشنا مغز منو خورده بود و عذابی میکشیدم. چت جی پی تی نصب کرده بودم اشتراک خریدم تا مغزم رو یکم آروم کنه نوشته بودم فلانی این رو میگه این حرفها رو زده میگفت کلمات ارزانند و هر کسی میتونه...
-
...
دوشنبه 18 اسفند 1404 09:37
شهر خاموش است.تقریبا دو سوم ساکنین رفتن . به شهرهای اطراف یا جایی که احساس امنیت کنن. هنوز صدای بمب می آید . یک دفعه غافلگیرت میکنه . گوش خراش است . یه سریال عاشقانه دانلود کردم . این چند وقت خیلی بحث برام پیش اومد با طرف مقابلم . حوصله ش رو ندارم . دلم برای مامانم و خودم میسوزه. مامان خیلی بهش استرس وارد شد:((....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 اسفند 1404 12:58
واقعا غیر قابل تحمل است . توی چنین موقعیت هایی درون واقعی آدمها بیرون میزند . ما دوسه خونواده ساکن خونه ی عمو شدیم . اینجا هم سرو صدا کم نیست .چون شهرمون خیلی داستان داره .اخلاق غیر قابل تحمل بعضی روانت رو به هم میریزه. تفسیر از جنگ توسط مردها تمومی نداره. کشش میخواد تحمل این وضعیت واقعا.امیدوارم تموم شه زودتر.وگرنه...
-
.
جمعه 15 اسفند 1404 09:46
روزهای سخت و فوق العاده بدی رو میگذرونم ...هیچ وقت فکر نمیکردم یه روز صبح با صدای بمب از خواب پاشم و شب با همون صدا بخوام بخوابم .یک هفته ی اخیر هر روزش همین بود
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 بهمن 1404 18:52
شاید اونقدرها هم که فکر میکنیم درگیر نیستیم اما فضای ذهنمان یک لحظه هم آروممون نمیگذاره ...بعضی روزها اینطوری میگذرن .. زمان به جلو میرود و تو حتی تلاشی برای نگه داشتن آن نمیکنی ..این که سیستم زمین رو به تغییر میره به طور محسوسی قابل دیدن است ..همه در گردونه ی سرعت و شتاب رو به جلو در حال پرت شدند . هر سال عید...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 بهمن 1404 11:55
ما در روزمرگی ها و بدو بدو کردن ها غرق شدیم .... روزها گذشتند ماه ها ... سالگرد ها ... سال روزها و زندگی همینگونه تمام شد
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 بهمن 1404 23:50
چشمانم رو می بندم..کاش فردا روز بهتری باشه
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 بهمن 1404 13:33
دیروز قصد داشتیم با مامان بریم خونه ی خاله که هم ببینمشون هم عکسهایتعطیلات قبل از این اتفاقات و به هم ریختگی اوضاع رو ازشون بگیرم. اینقدر سر درد داشتم و چشمانم میسوخت که نمیدونستم کی اینجوری شده بودم . فکر میکنم بخاطر اینکه روز قبل اینقدر در مسیر گرما خوردم و سرد و گرم شده بودم که سرد درد رهام نمیکرد . سبزی باغ...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 بهمن 1404 00:03
نزدیک شدن به اسفند و عید رو دوست ندارم ..ولی بویش گریبانم رو گرفته و احاطه کرده همه چیز رو ....ولی هر روز تنها تریم .. دلم برای مادربزرگم لکزده ..انگار هنوز خواب میبینم که نیست ...زندگی بی معناست ...دلخوشی اندک و دلتنگی بسیار
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 بهمن 1404 23:53
این روزها و شب ها خواب با چشمانم بیگانه شده با اینکه خسته ام باید برایش تلاش کنم .هوای سرد زمستون رو کمتر دوست دارم با اینکه گرما هم کلافه ام میکند اما انگار بیشتر بهش عادت دارم و همیشه به این فکر میکنم کسانی که شهر و کشورهای خیلی سرد زندگی میکنن چطور باهاش کنار میان. سرما و تاریکی فکرهای قدیمی و دوردست رو برام زنده...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 بهمن 1404 18:41
این روزها برای مسائل تقریبا عادی غیر منتظره هم مضطرب میشم . روال وجودی ام از حالت معمول خودش خارج شده ، روانم انگار مدتها در حالت آماده باش قرار گرفته . حتی برای دیدن کسانی که مدتها از دیدنشان در زندگی ام گذشته هم به این حالت دچار میشم .....انگار دیگه هیچ چیز معمولی نیست
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 دی 1404 22:41
احساس میکنم فقط نفس می کشم اون هم در قفس
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 دی 1404 17:31
مدت هاست که روزهای خوبی رو نمیگذرونم .اومدن این مهمانها هم مزید بر علت شده . حوصله شون رو ندارم ..تنها حوصله کسی رو دارم که بهش اشتیاق داشته باشم و بند بند وجودم برایش بی تاب باشد
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 آبان 1404 10:44
وقتی هوا اینقد ملس میشه که هم دلت میخواد کولر بزنی هم نه.. منتظری یه نور از کنار پنجره اتاقت رد شه، یا منتظری دوباره بارون بیاد مثل اون وقتها و از خوشی ندونی چیکار کنی.اینوقتها دلم برای اون خونه تنگ میشه . انگار بخشی از وجودم رو اونجا جا گذاشتم . میگم کاش هیچ وقت از اونجا نرفته بودیم .کاش میتونستم اون وقتها رو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 آبان 1404 19:26
دلم گرفته دلم عجیب گرفته است و هیچ چیز، نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش، نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست نه هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد سهراب
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 آبان 1404 19:13
بعضی وقتها هیچ چیز با هیچ چیز چفت نیست .مثل امروز . مثل زندگی من .مثل این کنسرت که میخواهیم برویم. به هم ریخته و هیچ چیز سر جای خودش نیست . مثل خط چشمی که میکشم و هر کاری میکنم درست در نمیاد .مثل ساعت ها و زمانهایی که به هم نمی خورند . آدمهایی که از هم دور افتاده اند و به زور میخواهند خودشان را کنار هم نگه دارند . اره...
-
....
یکشنبه 27 مهر 1404 11:03
باور ها ... باورهایم گاهی میلغزند ...گاهی کلمات خیلی ترد و ظریف و شکننده اند ... که دوست داری بپذیریشان ... اما باور ها لغزیده اند ... گاهی دیگر هیچ چیز در این دنیا باور پذیر نیست ... حتی فکرها رویاها قول هایی که خودت به خودت داده ای ... و این عدم قطعیت و اطمینان تو را محکم در آغوش گرفته است
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 شهریور 1404 00:34
پاییز رو مدت هاست که دوست ندارم .چندین سال شده دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست . نه من ، نه روزهایی که میگذرند و نه آدمها ...دلتنگی باز بر من غلبه میکند ..
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 مرداد 1404 13:26
بخواب ای رود خُم خوابت کنم من دعا گویم و بیدارت کنم من مو لالات می کنم خوابت نمیاد بزرگت می کنم یادت نمیاد مو لالات می کنم شب زنده دارون به امید دل امیدوارون مو لالات می کنم با برگ گندم بزرگت می کنم مانند مردم بزرگت می کنم ای رود نازی خدا بر تو بده عمر درازی.....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 تیر 1404 13:26
مثل بوسه...مثل یک جای امن ، مثل آغوش گرم من دلم به این خونه خوش بود که این شب ها صدای مهیب آسمان لرزه را به تنم می اندازد
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 مهر 1403 21:38
ولی همیشه که دنیا و روزگار اینطوری نمی مونه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 مهر 1403 23:05
یک جوری چفت این شهر هستم که مدت هاست حتی به رفتن برای زندگی به شهر دیگری هم فکر نمیکنم حتی .نمیدونم کی اینقدر وابسته شده میا شاید هم بوده ام ولی زورم هم نرسید برای سوا شدن . و اصلا یکنقطه درونم نمیخواست حتی . دیگر با خودم ،علایقم و احساساتم جنگی ندارم .پذیراشون هستم . چه خوب وچه بد . گاهی حس میکنم نفسهای زندگی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 23 شهریور 1403 00:17
بهم گفت خسته شدم و فراموش کردم . ،چقدر دنبال سایه باشم .دلم براش سوخت.بعدش به خودم گفتم دلت برای خودت بسوزه اون هم حالش خوبه وهم جاش خوبه دست کم چندتا کشورو توی سال میچرخه . بیخیال