-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 بهمن 1404 23:16
زندگی خیلی پیچیده ست ..بیشتر از چیزی که تصورش رو میکردم
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 بهمن 1404 17:46
وقتی آسیب پذیرتر میشوم بیشتر در کنارم قرار میگیرد . زمختی دستانش رو بر صورتم احساس میکنم . اینکه شکننده باشم اذیتم میکند ، همیشه از آن گریزانم اما نمیتونم از اون چیزی که هستم فرار کنم . حقیقت وجودم همیشه همین بوده . ظریف و بعضی وقتها شکننده اینکه این روزها بیشتر به وبلاگم سر میزنم نیاز بیشتری به نوشتن احساس...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 بهمن 1404 23:53
این روزها و شب ها خواب با چشمانم بیگانه شده با اینکه خسته ام باید برایش تلاش کنم .هوای سرد زمستون رو کمتر دوست دارم با اینکه گرما هم کلافه ام میکند اما انگار بیشتر بهش عادت دارم و همیشه به این فکر میکنم کسانی که شهر و کشورهای خیلی سرد زندگی میکنن چطور باهاش کنار میان. سرما و تاریکی فکرهای قدیمی و دوردست رو برام زنده...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 بهمن 1404 18:41
این روزها برای مسائل تقریبا عادی غیر منتظره هم مضطرب میشم . روال وجودی ام از حالت معمول خودش خارج شده ، روانم انگار مدتها در حالت آماده باش قرار گرفته . حتی برای دیدن کسانی که مدتها از دیدنشان در زندگی ام گذشته هم به این حالت دچار میشم .....انگار دیگه هیچ چیز معمولی نیست
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 دی 1404 22:41
احساس میکنم فقط نفس می کشم اون هم در قفس
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 دی 1404 17:31
مدت هاست که روزهای خوبی رو نمیگذرونم .اومدن این مهمانها هم مزید بر علت شده . حوصله شون رو ندارم ..تنها حوصله کسی رو دارم که بهش اشتیاق داشته باشم و بند بند وجودم برایش بی تاب باشد
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 آبان 1404 10:44
وقتی هوا اینقد ملس میشه که هم دلت میخواد کولر بزنی هم نه.. منتظری یه نور از کنار پنجره اتاقت رد شه، یا منتظری دوباره بارون بیاد مثل اون وقتها و از خوشی ندونی چیکار کنی.اینوقتها دلم برای اون خونه تنگ میشه . انگار بخشی از وجودم رو اونجا جا گذاشتم . میگم کاش هیچ وقت از اونجا نرفته بودیم .کاش میتونستم اون وقتها رو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 آبان 1404 19:26
دلم گرفته دلم عجیب گرفته است و هیچ چیز، نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش، نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست نه هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد سهراب
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 آبان 1404 19:13
بعضی وقتها هیچ چیز با هیچ چیز چفت نیست .مثل امروز . مثل زندگی من .مثل این کنسرت که میخواهیم برویم. به هم ریخته و هیچ چیز سر جای خودش نیست . مثل خط چشمی که میکشم و هر کاری میکنم درست در نمیاد .مثل ساعت ها و زمانهایی که به هم نمی خورند . آدمهایی که از هم دور افتاده اند و به زور میخواهند خودشان را کنار هم نگه دارند . اره...
-
....
یکشنبه 27 مهر 1404 11:03
باور ها ... باورهایم گاهی میلغزند ...گاهی کلمات خیلی ترد و ظریف و شکننده اند ... که دوست داری بپذیریشان ... اما باور ها لغزیده اند ... گاهی دیگر هیچ چیز در این دنیا باور پذیر نیست ... حتی فکرها رویاها قول هایی که خودت به خودت داده ای ... و این عدم قطعیت و اطمینان تو را محکم در آغوش گرفته است
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 شهریور 1404 00:34
پاییز رو مدت هاست که دوست ندارم .چندین سال شده دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست . نه من ، نه روزهایی که میگذرند و نه آدمها ...دلتنگی باز بر من غلبه میکند ..
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 مرداد 1404 13:26
بخواب ای رود خُم خوابت کنم من دعا گویم و بیدارت کنم من مو لالات می کنم خوابت نمیاد بزرگت می کنم یادت نمیاد مو لالات می کنم شب زنده دارون به امید دل امیدوارون مو لالات می کنم با برگ گندم بزرگت می کنم مانند مردم بزرگت می کنم ای رود نازی خدا بر تو بده عمر درازی.....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 تیر 1404 13:26
مثل بوسه...مثل یک جای امن ، مثل آغوش گرم من دلم به این خونه خوش بود که این شب ها صدای مهیب آسمان لرزه را به تنم می اندازد
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 مهر 1403 21:38
ولی همیشه که دنیا و روزگار اینطوری نمی مونه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 مهر 1403 23:05
یک جوری چفت این شهر هستم که مدت هاست حتی به رفتن برای زندگی به شهر دیگری هم فکر نمیکنم حتی .نمیدونم کی اینقدر وابسته شده میا شاید هم بوده ام ولی زورم هم نرسید برای سوا شدن . و اصلا یکنقطه درونم نمیخواست حتی . دیگر با خودم ،علایقم و احساساتم جنگی ندارم .پذیراشون هستم . چه خوب وچه بد . گاهی حس میکنم نفسهای زندگی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 23 شهریور 1403 00:17
بهم گفت خسته شدم و فراموش کردم . ،چقدر دنبال سایه باشم .دلم براش سوخت.بعدش به خودم گفتم دلت برای خودت بسوزه اون هم حالش خوبه وهم جاش خوبه دست کم چندتا کشورو توی سال میچرخه . بیخیال
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 10 اسفند 1402 13:10
دشت هایی چه فراخ! کوه هایی چه بلند! در گلستانه چه بوی علفی می آمد! من در این آبادی، پی چیزی می گشتم: پی خوابی شاید، پی نوری، ریگی، لبخندی. پشت تبریزی ها غفلت پاکی بود، که صدایم می زد. پای نیزاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم: چه کسی با من، حرف می زد؟ سوسماری لغزید. راه افتادم. یونجه زاری سر راه، بعد جالیز خیار، بوته های...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 فروردین 1399 20:15
آروم باش قلب من... میگذره خوب میشی عزیز من بلند میشی و باز می خندی
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 آذر 1398 20:02
فلانی! زندگی شاید همین باشد؟ یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی. من گمانم زندگی باید همین باشد. اخوان ثالث