نزدیک‌ شدن‌ به اسفند و عید رو دوست ندارم ..ولی بویش  گریبانم رو گرفته و احاطه کرده همه چیز رو ....ولی هر روز تنها تریم  .. دلم برای مادربزرگم لک‌زده ..انگار هنوز خواب میبینم که نیست ...زندگی بی معناست ...دلخوشی اندک و دلتنگی بسیار 

این روزها و شب ها خواب با چشمانم بیگانه شده با اینکه  خسته ام باید برایش تلاش کنم .هوای سرد زمستون رو کمتر دوست دارم با اینکه گرما هم کلافه ام میکند اما انگار بیشتر بهش عادت دارم   و همیشه به این فکر میکنم کسانی که شهر و کشورهای خیلی سرد زندگی میکنن چطور باهاش کنار میان. سرما و تاریکی فکرهای قدیمی و دوردست رو برام زنده میکنند. وقتهایی که برام خوب نبود و خاطراتش هنوز گاهی باقی مونده . موهایم دارد بلند میشود و دلم نمیاد بهشون دست بزنم . دلم برای خیلی چیزها و خیلی افراد تنگ شده اما فقط در ذهنم عبور میکنن و بهشون دسترسی ندارم . . امیدوارم این برهه ی زمانی  از زندگی عبور کند

این روزها برای مسائل تقریبا عادی غیر منتظره هم مضطرب میشم . روال وجودی ام از حالت معمول خودش خارج شده ، روانم انگار مدتها در حالت آماده باش قرار گرفته . حتی برای دیدن کسانی که مدتها از دیدنشان در زندگی ام  گذشته هم به این حالت دچار میشم .....انگار دیگه هیچ چیز معمولی نیست 

احساس میکنم  فقط نفس می کشم  اون هم در قفس

مدت هاست که روزهای خوبی رو نمیگذرونم .اومدن این مهمانها هم مزید بر علت شده . حوصله شون رو ندارم ..تنها حوصله کسی رو دارم که بهش اشتیاق داشته باشم و بند بند وجودم برایش بی تاب باشد