شاید اونقدرها هم که فکر میکنیم درگیر نیستیم اما فضای ذهنمان یک لحظه هم آروممون نمیگذاره ...بعضی روزها اینطوری میگذرن .. زمان به جلو میرود و تو حتی تلاشی برای نگه داشتن آن نمیکنی ..این که سیستم زمین رو به تغییر میره به طور محسوسی قابل دیدن است ..همه در گردونه ی سرعت و شتاب رو به جلو در حال پرت شدند . هر سال عید خودم رو درگیر سفر میکردم اما امسال قصد دارم ازش چشم پوشی کنم
ما در روزمرگی ها و بدو بدو کردن ها غرق شدیم .... روزها گذشتند ماه ها ... سالگرد ها ... سال روزها و زندگی همینگونه تمام شد
دیروز قصد داشتیم با مامان بریم خونه ی خاله که هم ببینمشون هم عکسهایتعطیلات قبل از این اتفاقات و به هم ریختگی اوضاع رو ازشون بگیرم. اینقدر سر درد داشتم و چشمانم میسوخت که نمیدونستم کی اینجوری شده بودم . فکر میکنم بخاطر اینکه روز قبل اینقدر در مسیر گرما خوردم و سرد و گرم شده بودم که سرد درد رهام نمیکرد . سبزی باغ رو گیرش اومده بود و عینکش رو زده بود و با حوصله پاک میکرد و تفسیر و استدلال از اوضاع کشور. و بچه ها و ... اینقدر چشام میسوخت که یک درمیون حواسم بهش جمع میشد یک لحظه خونه رو نگاه میکردم چیزی که توجهم رو جلب کرد جابجا شدن تابلو نقاشی که چند سال پیش براشون کشیده بودم و از داخل اتاق آورده بودنش توی پذیرایی نصب کرده بودن . با خودم میگفتم چه خوب میشد همه اینقدر حواسشون جمع باشد . ولی من خیلی بی حوصله شدم این روزها که نه فقط این روزها .مدت مدیدی ست . خلاصه تا عکسها رو گرفتم بارون شروع به باریدن کرده بود . بارون های اینجا وحشتناک شروع میکند و مثل آدمیزاد بارون نم نم نیست . طوفان پشت سرش می آید . به مامان گفتم بلند شو بریم که بارون گیر نشیم. بالاخره با سردرد و به هر طریقی بود راهی خونه شدیم و صدای رعد و برق شدید شروع شد ...