مثل بوسه...مثل یک جای امن ، مثل آغوش گرم 

من دلم به این خونه خوش بود که  این شب ها صدای مهیب آسمان لرزه را به تنم می اندازد

ولی همیشه که دنیا و روزگار اینطوری نمی مونه...

یک‌‌ جوری چفت این شهر هستم که مدت هاست حتی به رفتن برای زندگی به شهر دیگری هم فکر نمیکنم حتی .نمیدونم کی اینقدر وابسته شده م‌یا شاید هم بوده ام ولی زورم‌ هم نرسید برای سوا شدن . و اصلا یک‌‌نقطه درونم نمی‌خواست حتی . دیگر با خودم ،علایقم و احساساتم جنگی ندارم .پذیراشون هستم . چه خوب و‌چه بد . گاهی حس میکنم نفسهای زندگی به شماره افتاده و تا آخرینش رو می‌خوام استشمام کنم .

پسرک رو مراقبت میکنم ساعات طولانی و مانده ام این حجم از وابستگی و دلتنگی  رو وقتی روانه ی خونشون شدن چطور تاب میارم 

بهم  گفت خسته شدم  و فراموش کردم . ،چقدر دنبال سایه باشم .دلم براش سوخت.بعدش به خودم گفتم دلت برای خودت بسوزه اون هم حالش خوبه و‌هم جاش خوبه دست کم چندتا کشورو توی سال می‌چرخه . بیخیال 

دشت هایی چه فراخ!
کوه هایی چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی می آمد!
من در این آبادی، پی چیزی می گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.
پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود، که صدایم می زد.
پای نیزاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم:
چه کسی با من، حرف می زد؟
سوسماری لغزید.
راه افتادم.
یونجه زاری سر راه،
بعد جالیز خیار، بوته های گلِ رنگ
و فراموشی خاک.
لب آبی
گیوه ها را کندم، و نشستم، پاها در آب:
«من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ، می چرد گاوی در کرد.
ظهر تابستان است.
سایه ها می دانند، که چه تابستانی است.
سایه هایی بی لک،
گوشه ای روشن و پاک،
کودکان احساس! جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست، زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است، که مرا می خواند.»
سهراب