سهراب
بعضی وقتها هیچ چیز با هیچ چیز چفت نیست .مثل امروز . مثل زندگی من .مثل این کنسرت که میخواهیم برویم. به هم ریخته و هیچ چیز سر جای خودش نیست . مثل خط چشمی که میکشم و هر کاری میکنم درست در نمیاد .مثل ساعت ها و زمانهایی که به هم نمی خورند . آدمهایی که از هم دور افتاده اند و به زور میخواهند خودشان را کنار هم نگه دارند . اره هیچ چیز توی زندگی من هماهنگ نیست و هیچ چیز سر جای خودش نیست
باور ها ... باورهایم گاهی میلغزند ...گاهی کلمات خیلی ترد و ظریف و شکننده اند ... که دوست داری بپذیریشان ... اما باور ها لغزیده اند ... گاهی دیگر هیچ چیز در این دنیا باور پذیر نیست ... حتی فکرها رویاها قول هایی که خودت به خودت داده ای ... و این عدم قطعیت و اطمینان تو را محکم در آغوش گرفته است
پاییز رو مدت هاست که دوست ندارم .چندین سال شده دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست . نه من ، نه روزهایی که میگذرند و نه آدمها ...دلتنگی باز بر من غلبه میکند ..