ساعت رو نگاه میکنم .دوازده و نیم .خستگی روز تنم رو در برگرفته . این کلاس های مربی گری هم مزید بر علت شده . روزها پشت سر هم میگذرن و کارهای باقی مونده م بیشتر . دلم یه تنفس میخواد . یه بی خبری . یه بی خیالی . یه حال خوب . چیزی که مدتهاست تجربه ش نکردم
اضطراب زیادی دارم این روزها...درگیرم ..خیلی درگیرم ...گاهی نسبت به همه چیز بی حس میشم ..نسبت به اتفاقات...آدمها ..زندگی ...
شهر خاموش است.تقریبا دو سوم ساکنین رفتن . به شهرهای اطراف یا جایی که احساس امنیت کنن. هنوز صدای بمب می آید . یک دفعه غافلگیرت میکنه . گوش خراش است . یه سریال عاشقانه دانلود کردم . این چند وقت خیلی بحث برام پیش اومد با طرف مقابلم . حوصله ش رو ندارم . دلم برای مامانم و خودم میسوزه. مامان خیلی بهش استرس وارد شد:((. دلم برای زندگیم قبل از این روزهای کوفتی تنگ شده