گذر از همین حوالی
گذر از همین حوالی

گذر از همین حوالی

دل نوشت

زندگی من به پایان رسیده بود اما هیچ کس آن را باور نداشت ، حتی خودم 

سر  من از نالهٔ من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

لیک کس را دیدِ جان دستور نیست

برای هیچ کاری کسی تو رو تشویق نمیکنه ..واست دست نمیزنه ..همین که جلو راهتو سد نکن باید راضی باشی 

دوستم پیام می‌ده خوبید ؟شنیدم باز اونجا رو زدن . خواستم بهش بگم حتی دیگه حوصله ی صحبت کردن راجع به این قضیه رو ندارم با این همه گرفتاری که هست بیخوابی شبونه از صدای انفجار و بمب هم بهش اضافه کن . همه ی زندگیم رو به هم می‌ریزه این وضعیت. این دور باطل بی ثمر کاش تمام میشد . من واقعا عصبی ام ‌ . چشمهایم توی کل شبانه روز میسوزه ‌. پروژه ی کاریم جلو نمیره . از اضطراب و فکر مامانینا وقتی صدای‌همیشگی میاد از خواب می پرم . زندگی ما رو ببین تو رو خدا ‌ . 

جدی واقعا بعضی مردها چه عجیبن . کسی بود که یک سال فقط کلمه دوست دارم رو روانه ی پیام‌های من میکرد و الان تبدیل به گوست شده 

ساعت رو نگاه میکنم .دوازده و نیم .خستگی روز تنم رو در برگرفته . این کلاس های مربی گری هم مزید بر علت شده . روزها پشت سر هم میگذرن و کارهای باقی مونده م بیشتر . دلم یه تنفس میخواد . یه بی خبری . یه بی خیالی . یه حال خوب . چیزی که مدتهاست تجربه ش نکردم