-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 10 اسفند 1402 13:10
دشت هایی چه فراخ! کوه هایی چه بلند! در گلستانه چه بوی علفی می آمد! من در این آبادی، پی چیزی می گشتم: پی خوابی شاید، پی نوری، ریگی، لبخندی. پشت تبریزی ها غفلت پاکی بود، که صدایم می زد. پای نیزاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم: چه کسی با من، حرف می زد؟ سوسماری لغزید. راه افتادم. یونجه زاری سر راه، بعد جالیز خیار، بوته های...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 فروردین 1399 20:15
آروم باش قلب من... میگذره خوب میشی عزیز من بلند میشی و باز می خندی
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 آذر 1398 20:02
فلانی! زندگی شاید همین باشد؟ یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی. من گمانم زندگی باید همین باشد. اخوان ثالث