گذر از همین حوالی
گذر از همین حوالی

گذر از همین حوالی

دل نوشت

کاش می شد یه دوربین می‌گرفتم . به هر حال که باید بگیرم و بهش نیاز دارم واسه کارهام .گرمای هوا بیداد می‌کنه این روزها اما غروب به بعد تا حدی قابل تحمل میشه در حد ,نیم ساعت تا یک ساعت . ولی تابستون رو‌دوست دارم . انگار به میانه داره میرسه . دریا هم دیگه قابل رفتن نیست در حال حاضر هم امن نیست هم آبش به خاطر این داستان بمب و صداهای هر شبه کثیف شده . دیشب اولین شبی بود که از خواب نپریدم کاش تموم میشد . کم کم دچار اضطراب مزمن میشیم . دلم برای طراحی هام خیلی تنگ میشه این روزها ،سر درد هم مزید بر علت شده . واقعا گاهی حس میکنم ما و انسانهای دیگه خارج از کشور  توی دو فضای کاملا متفاوت هستیم به همین خاطر زیاد نمی‌تونیم همو درک کنیم .هر چقدر بگن نگرانیم و تو فکریم ولی هیچ وقت با صدای وحشتناک و‌لرزش خونه از خواب نپریدن. و کاش هیچ کس این رو تجربه نکنه هیچ وقت . درونگرا شدم . دوباره و دوباره . کاری نمیشه کرد . تلاشی هم برای تغییرش نمیکنم . شاید این روزها بگذرن..

زندگی من به پایان رسیده بود اما هیچ کس آن را باور نداشت ، حتی خودم 

سر  من از نالهٔ من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

لیک کس را دیدِ جان دستور نیست

برای هیچ کاری کسی تو رو تشویق نمیکنه ..واست دست نمیزنه ..همین که جلو راهتو سد نکن باید راضی باشی 

دوستم پیام می‌ده خوبید ؟شنیدم باز اونجا رو زدن . خواستم بهش بگم حتی دیگه حوصله ی صحبت کردن راجع به این قضیه رو ندارم با این همه گرفتاری که هست بیخوابی شبونه از صدای انفجار و بمب هم بهش اضافه کن . همه ی زندگیم رو به هم می‌ریزه این وضعیت. این دور باطل بی ثمر کاش تمام میشد . من واقعا عصبی ام ‌ . چشمهایم توی کل شبانه روز میسوزه ‌. پروژه ی کاریم جلو نمیره . از اضطراب و فکر مامانینا وقتی صدای‌همیشگی میاد از خواب می پرم . زندگی ما رو ببین تو رو خدا ‌ . 

جدی واقعا بعضی مردها چه عجیبن . کسی بود که یک سال فقط کلمه دوست دارم رو روانه ی پیام‌های من میکرد و الان تبدیل به گوست شده