وقتی هوا اینقد ملس میشه که هم دلت میخواد کولر بزنی هم نه.. منتظری یه نور از کنار پنجره اتاقت رد شه، یا منتظری دوباره بارون بیاد مثل اون وقتها و از خوشی ندونی چیکار کنی.اینوقتها دلم برای اون خونه تنگ میشه . انگار بخشی از وجودم رو اونجا جا گذاشتم . میگم کاش هیچ وقت از اونجا نرفته بودیم .کاش میتونستم اون وقتها رو برگردونم . ولی هیچ چیز مثل قبل نمیشه..حتی آدمها ...حتی پنجره ها ...حتی همون خونه
سهراب
بعضی وقتها هیچ چیز با هیچ چیز چفت نیست .مثل امروز . مثل زندگی من .مثل این کنسرت که میخواهیم برویم. به هم ریخته و هیچ چیز سر جای خودش نیست . مثل خط چشمی که میکشم و هر کاری میکنم درست در نمیاد .مثل ساعت ها و زمانهایی که به هم نمی خورند . آدمهایی که از هم دور افتاده اند و به زور میخواهند خودشان را کنار هم نگه دارند . اره هیچ چیز توی زندگی من هماهنگ نیست و هیچ چیز سر جای خودش نیست
باور ها ... باورهایم گاهی میلغزند ...گاهی کلمات خیلی ترد و ظریف و شکننده اند ... که دوست داری بپذیریشان ... اما باور ها لغزیده اند ... گاهی دیگر هیچ چیز در این دنیا باور پذیر نیست ... حتی فکرها رویاها قول هایی که خودت به خودت داده ای ... و این عدم قطعیت و اطمینان تو را محکم در آغوش گرفته است